تبليغاتX
درود بر زندگی
خستگیهایت را با شانه هایم قسمت کن ...
بچه ها سلام !

یه مدتی نیستم

و میخوام که آخرین تلاشهام رو برای رسیدن به محبوبی که حداکثر ۷۵ روز بهم مهلت داده

تا اگه واقعاً میخوامش برای بدست آوردنش از خودم بیشتر مایه بزارم ، انجام بدم!

محبوبم ، هفتم یا هشتم  تیر قراره ازم آزمون عشق بگیره !!! بخورم این روحیه رو !!!

خلاصه اینکه فکر کنم پست بعدیم تیرماه باشه !!! البته پر انرژی تر و با نشاط تر

دلم میخواد مثل ِ اون موقع ها که با الهام میرفتیم کوهنوردی و ....
 
بعد از فتح اون قله کوچیک ها قانون ِ پارک (پارکِ مارال رو میگم که در نزدیکیه مارال داغی ساختن)

 رو زیر پا بگذارم و به رسم ِاون مواقع روی چمنهایی که کسی جرأت ِ نشستن یا قدم گذاشتن

رو اونها رو نداشت، با خیال ِ راحت دراز بکشم ...

چشمام رو ببندم و دل به نوازش ِ باد ملایم و نور ملایم آفتاب ِ صبحگاهی بدم!

کسی چه میدونه ...

من از همه ی طبیعت فقط همین چند لحظه رو میخوام و عشقبازی با اونها منو کامروا میکنه

 

پ ن : امیدوارم وقتی برگشتم همتون پا برجا باشید و به معنای واقعی از زندگی و زند بودن لذت ببرید ...

پ ن : برام دعا کنید ! میخوام و امیدوارم که بتونم محبتهایی که در حقم شده رو جبران کنم !!!

پ ن : فقط مجازیم زمانی از بالا به کسی نگاه کنیم که بخواهیم از زمین بلندش کنیم!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:12  توسط نگار نفسک | 

اینجا شبیه تالار ِ ! همه دور تا دور نشستن ...

خیلی هاشون رو نمیشناسم

اما همین که مثل همیشه کانون توجهم تا حد خیلی زیادی برام لذت بخشه ...

به حلقه ای که تو دستمه نگاه میکنم ، درش میارم ...

یه طرف ِ توی حلقه حک شده : NEGAR & FARSHID  و طرف دیگه اش : MOZAFARIAN ... 

همیشه وقتی به حلقه ی ازدواج فکر میکردم  (!!!)

آرزوم بود از جواهری ِ مظفریان* تو خیابون میرداماد  تهیه اش کنم

حلقه رو دوباره دستم میکنم ....

تو آتلیه موقع عکس گرفتن وقتی سرم رو گذاشتم رو سینه اش با خودم فکر کردم

چرا باید پارسال که اومد خواستگاریم ، با اینکه همه شرایطم رو قبول کرد ، با اینکه ایده آلم بود

و حتی خودمم میدونستم بهتر از این نمیشه ،حتی نمیتونستم یه ایراد ازش بگیرم

( جز اینکه فاصله طبقاتیمون بیش از حد زیاد بود _ آقازاده یکی از ملاکهای بزرگِ شهرشون  _

البته فرشید به شدت اعتقاد داشته ، از فضل پدر مرا چه حاصل و هرچی که داشت ،

که اونم برا پسر ِ هم سن و سال ِ اون کم که نبود هیچ ،  زیاد هم بود )

بازم با بی ادبی تمام ، بهش گفتم متاسفم ! وقتی با کمال احترام پرسید : یعنی ؟ ...

گفتم یعنی به خانواده محترم سلام برسونید ! خدانگهدار ... ! بی دلیل !

انگار میخواستم به همه بگم نگار یعنی این !!!  حتی فرشید رو هم لایق خودم نمیدونم

دلم میخواست دنبالم بیاد و التماس کنه !!!

نمیدونم چرا اما همیشه از عز و جز کردن ِ مردها لذت میبردم

البته این جور مردها که ...

با اینکه هر بار که پشیمون میشدم به خودم میگفتم مردِ له شده ای که غرور نداره ...

به درد ِ لای جرز هم نمیخوره ...

اما فرشید غرور داشت و بعد ِ اون روز دیگه به طور مستقیم با من در تماس نبود

مامان ِ پریسا _ دوستم _ چندین بار بهم گفت نگار جان مثل فرشید کم گیر میاد ! 

این یه جور شانسه که یه بار در خونه آدم رو میزنه !!!

خالم گفت خود دانی اما بهتر نیست با لنگه کفش دنبالش کنی ؟

_ یعنی این چه طرز برخوردِ ( جزء افعال معکوس ِ) _

مامان گفت : نگار تو که نمیخوای دیپلمه ازدواج کنی ؟

حق داشت فرشید که کارشناسی ارشد بود و برا دکتری میخوند

و من هنوز تو کف همون لیسانسشم مونده بودم

و همین شد که بیش از پیش رو دلیل ِ بی دلیلی پافشاری کردم

با اینکه حتی هاله دخترخاله اش چندین بار به بهانه های مختلف باهام تماس گرفت

و میخواست نظر واقعی ام رو بدونه

اما ازاینکه هر بار خودم رو بیشتر براشون بگیرم ،

به خودم میبالیدم و منتظر منت کشی بعدیشون میشدم

یا اینکه شاید دلم میخواست کماکان بچگی کنم و حوصله بزرگ شدن نداشتم

و شایدم دنبال ِ خاله بازی بووودم

موقع رقص تو تالار ، من بودم و چشمای درشت و براق و نافذِ  فرشید !!! انگار کسی رو نمیدیدم

حتی گاهی حس میکردم تو توهمم و الانه که بیدار شم !!!

دستامون رو به هم گره زده ، اسپانیولی رقصیدیم

لباس سنگین عروسی داشت به پر و پام میپیچید

و خنده های فاتحانه ی فرشید زیباترین صدای طنین انداز توی گوشم بود ....

انگار یه چیزی رو پیشونیم داره میلرزه ! ورش میدارم و نگاه میکنم

گوشیمه که معمولا ً وقتی بخوام شبها sms بازی کنم و نخوام که خوابم بگیره میزارمش رو پیشونیم

ساعت 6 صبحه ، آروم بلند میشم  ...

کمرم خیلی درد میکنه ، وسط تشک تختم به طرز عجیبی گود رفته

( البته یه چند وقتیه و همینم باعث خشکی سر و گردن و کمرم میشه و دردم میگیره ) ....

این خنده دارترین خوابی بود که دیده بودم !!!

* جواهری مظفریان واقع در خیابون میرداماد یه گالری منحصر بفرد ِ البته با سه قرن تجربه_ جایی که من ِ بی علاقه به جواهرات رو عجیب شیفته ی جواهرات ِ فوق العاده اش کرده _ تا یه چند وقت پیش هم شو دایر کرده بود ...  که اگه تهران بودی و اونجا نرفتی سرت کلاهی رفته این هوااااا ....

پ ن : خیلی وقت بوووود که نیومده بودم فک کنم آخرین باری که درست و حسابی اومدم ۱۲ دی بوود !

پ ن : باز هم با همون غرور همیشگی میگم درود بر زندگی !

پ ن : بدون شرح رفتم و بدون شرح برگشتم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:30  توسط نگار نفسک | 
 

زمستون هم اومد ! داره من رو هم صدا می زنه ... میخوام به پیشوازش برم ! چقدر دلم آرامش میخواد

یه نموره لباس زمستونی تنم میکنم ! میرم تو حیاط ... به یه دیوار تکیه میدم .... دوست دارم فکر کنم !

چشمامو میبندم ... دوست دارم به بهترین روزهای زندگیم فکر کنم ....

به روزهایی که با تمام وجودم خوشبختی رو چشیدم !

به اون لحنی که اون روز نسیم ، وقتی داشتیم سالنامه ی دو سال پیش رو میخوندیم گفت:

نگار تو واقعاْ زندگیت رو کردی ...

به اینکه واقعاْ از زندگیم راضیم ! به اینکه از همه آدمهای دوروبرم خوشم میاد ....

همه اونایی که سهمی در خاطراتم دارن ....

همه اونایی که حتی یه بارم که شده تقویم عمرم با اسمشون ورق خورده ...

یا حتی اونایی که ورقای زندگیم رو خط خطی کردن ... به اینکه چقدر آرومم !

به اینکه این باد ملایم چقدر عاشقانه و با سیاست به من میپیچه ... موهامو پریشون میکنه ...

داره روحم رو جلا میده ! داره آرومم میکنه ...

به اینکه این آفتاب ملایم هم ، باعشق و سخاوت و تابشی غیر مستقیم داره به تنم گرما میبخشه !

صورتم رو با تمام وجود به سمتش میچرخونم و طالب ِ نوازشش میشم ... چه لذتی میبرم !

به عشقبازیشون حسودیم میشه ...

اما یه آن خودم رو پیدا میکنم ! خنده ام میگیره ...

من اینجا دارم برا نسیم ( باد ملایم ) و آفتاب زمستونی ناز میکنم؟!

این لذت داره به من یادآوری میکنه که با همون غرور همیشگی بگم : درود بر زندگی .... 

 

پ ن : رویتان به سرخی انار ... ، شبهاتان به شیرینی هندوانه ،...

خنده هاتان بمانند پسته ... ، عمرتان به بلندای یلدا ....!!!

شب یلدا مبارکتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:45  توسط نگار نفسک | 
 

امروز که برای خداحافظی موقت با کامپیوترم پشتش نشستم !
وقتی خواستم به متنهایی که save کرده بودم نیم نگاهی بندازم                                                           _ یه جورایی دلم هوای توفیق اجباری کرده بود _
وقتی به نوشته های تو رسیدم ...                                                                                           "انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت !"
پگاه برای دومین بار مسحور نوشته هات شدم
پگاه امشب آرزو کردم که دید تو دید 23 سالگی ام باشه !
نمیتونم احساسی که موقع خوندن نوشته هات داشتم بیان کنم !
اما پای تا سر همه وجودم پر از تو شده بودم ...
و این سومین بار بود که میخواستم از روحیات کسی الهام بگیرم !
یه بار برای اولین بار وقتی احساس مادرانه و صمیمی زهرا ، مامان یاسین رو شناختم !                                و آرزو کردم اون 29 سالگی من باشه ...
بار دوم وقتی نوشته های شرمین رو خوندم و در حالیکه باهاش آشنایی خیلی جزیی پیدا کردم ...
اما با این همه دوست داشتم اون 25 سالگیم باشه و تنها دلیلم برای این دوست داشتن ،...
احساسی نزدیکی بود که با خوندن گذر زندگیش نسبت بهش پیدا کردم !
واما برای سومین بار وقتی این احساس رو تجربه کردم خودم رو توی دلنوشته های گرانبهای تو دیدم .....
پگاه تو برای من چقدر ارزش داری و چقدر با به خاطر آوردن اینکه گفتی من میتونم سهم خودم رو از نوشته هات بگیرم و ...
به خودم بالیدم و چه زود پژمردم وقتی یادم افتاد که دیرگاهیه به دست فراموشی سپردمت !
و اینکه چرا اینقدر دیر دلنوشته های گرانبهای تو ساحر دقایقم شد ... 
و برای این بی بهرگی هیچ توجیهی ندارم که خودم رو حداقل برای خودم متقاعد کنه ...
نمیدونم تو الآن کجایی و چه میکنی ؟ اما کاش گذرت باز به این دیار بیفته  !                                             و بدونی وبلاگت مخاطب نا لایق اما مشتاقی رو داره که بعد از  2 ماه و 5 روز (بتاریخ امروز)                               واقعاً دلش هوای وجود گوهر بارت رو کرده ....                                                                    پگاه منتظرم بیای و بگی که بازم با قلمت مثل دوستای گُل ِ دیگم  گُل کاشتی 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 2:55  توسط نگار نفسک | 
  

 ســــــــــــــــــــــــلام خوبین همگی ؟ روزگار بر وفق مرادِ ؟

عزیزان وبلاگم به زودی به کل دگرگون میشه

از این به بعد فقط میخوام بخندم و بخندوووووونم ! بی خیال دنیا !

مگه اونایی که گیر به تفکرات عارفانه و فلسفانه دادن و به همه چی یه جور دیگه نگاه کردن ...

 و خدا رو چون عاشقش بودن پرستیدن نه به خاطر بهشت و جهنمش به کجا رسیدن ؟

نمیخوام بیشتر از این پیش برم ...

نمیخوام به جایی برسم که معتقد باشم با خدا هم باید معامله کرد !!! 

میخوام عوض شم ! از خودم خسته شدم !

از مدام شکستن و بند خوردن خسته شدم ! از مدام بدی دیدن و دم نزدن هم خسته شدم !

از همدردی کردن با دیگران و همدردی ندیدن ، از درک کردن و درک نشدن ،

از لذت دادن و لذت نبردن ، از خندوندن و نخندیدن ، از امید دادن و امید نداشتن ،

از پررو نبودن و پررویی دیدن ، از اطاعت کردن و چشم گفتن و سر خم کردن ،

از پاک کردن اشکای دیگران و نداشتن حتی یه شونه واسه تنهایی هام ،

از اینکه همۀ عمرم دنبال یه تکیه گاه می گشتم اما دریغ ! که همیشه خودم تکیه گاه بودم !!!

از همه اینا خسته شدم !!! بازم بگم ... یا کافیه ؟

(نمیخوای که بگی کمه! دلیل نمیشه ! باید صبور بود ! جای من نیستی تا بفهمی چی کشیدم )

میخوام مثل همه آدمای دیگه زندگی کنم ، بنویسم ،  بخندم ، دو رو باشم ، الکی خوش باشم

اگه راه بده خیانت کنم ، دروغ بگم از پشت خنجر بزنم و بعدشم کلی بخندم

قول نمیدم اینجوری عوض شم !!! شایدم نتونم  ....  ولی سعی خودم رو میکنم

بزن بر طبل بی عاری         که آن هم عالمی دارد

فعلاً قراره به شدت برم تو کتابای تستم الآهیییییییی قربونشون برم تنهاییییییییییی .....

امسال باید حتماً از روزانه قبول شم

راستی یادم رفته بود بگم از دانشگاه ارومیه رشته مکانیک (شبانه) قبول شدم !

هیچکدوم از اونااااااایی که شبانه قبول شدن دم نزدن

ولی من به همه گفتم ! چون قرار نبود اسمم جزء قبولی ها بیاد !!!

آخه باورم نیشد هم نخونده بودم هم شبانه انتخاب نکرده بودم  ...

سر انتخاب رشته کلی خندیدیم یادش به خیر !

از برق صنعتی شریف شروع کردم و امیر کبیر و شهید بهشتی و تهران و...

( میدونم اشتهام خوبه لازم به ذکر نیست )

انتخاب 80 من عمران همدان بود ولی از شانس من ...

(حالا یه بار اومد با ما باشه جون من چشمش نزنین آآآآآ )

کد رشته رو اشتباه وارد کرده بودم و اونم از ارومیه قبولمون کرده بودن .... ( من که قبول نشدم )

به کسی نگین اما بد جوری پشیمونم که نرفتم !  

خواستم سال بعد خودی نشون بدم ولی از الآنش بدجوری ترسیدم ! 

برام دعا کنین محتاجم

از این به بعد وعده ما هر 2 هفته یه بار ( از 21 مهر حساب کنین )

جمعه ها از ساعت 6 بعد از ظهر تا 12 شب

بعد آزمون قراره بیام و بهتوووون سر بزنم و بیآپم و چت کنیم و خلاصه با شما باشیم ...

دور ازچشم پشتیبانم ! امروز قول دادم دیگه پای پی سی نشینم

و به کل جمعش کنم ( به حق چیزای ندیده و نشنیده !!! )

دلم از الآن براتون تنگ میشه

دعا یادتون نره !

دوستون دارم !!! همتوووون رو

مرحمت زیاد  !!! سایتونم کم نشه !!!

هرچی دوست داری بارم کن نظرات احتیاج به تایید ندارن !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:15  توسط نگار نفسک | 
 

بر سنگ قبر کشیشی چنین نوشته بود :

 آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیز و تخیلم مرز و محدوده ای نمی شناخت

در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم.

بزرگتر و خردمندتر که شدم در یافتم جهان تغییر ناپذیر است !

پس افق اندیشه ام را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها کشورم را تغییر دهم اما این هم عملی نبود.

پس از سالها زندگی و تجربه آخرین تلاش نومیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم ...

اما افسوس آنها نیز که نزدیکترین کسان من بودند تغییر نکردند!!!

اکنون که در بستر مرگ آرمیده ام .به ناگاه حقیقتی را یافته ام . تنها اگر خودم را تغییر داده بودم ... !

آنگاه نمونه ای می شدم برای اعضای خانواده ام تا آنها نیز خود را تغییر دهند .

با انگیزه و تشویق آن ها چه بسا که کشورم نیز اندکی اصلاح می شد .

شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:8  توسط نگار نفسک | 
دنیا دو روز است

یک روز با تو  !!! ...

         و یک روز بر علیه تو  !!!...

                             روزی که با توست مغرور نشو  ! ...

                                                       و روزی که بر علیه توست صبور باش ! ...

                                                                                    چون هر دو پایان پذیر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:25  توسط نگار نفسک | 
سلام بر همگی

خیلی مخلصیم و شرمنده بابت تاخیرم ...

سی و سه روز میشه که نیومدم تا موجب سردرد بشم ...

.

.

.

مهم اینه که من دوباره سر و کلم پیدا شده

دوستون دارم خیلی زیاد                     خدا رو نبرین از یاد

اینم یه تریپ جدید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:18  توسط نگار نفسک | 
 

سلام    سلام    سلام

بعثت رسول اکرم محمد رسول الله (ص) رو به همه مسلمانان (علی الخصوص ایرونیای گلم)

تبریک میگم .

حواستون هست تازگیها فقط دارم تبریک میگم ؟؟؟

خوب چیکار کنم تو کافی نت پست گذاشتن بهتر از این نمیشه

ان شاالله پست بعدی رو تو خونه میذارم دعا کنین مشکلم زودی حل بشه

فداتون بشم دلم واسه همتووووون تنگ شده

خلاصه بخوام سر و همش رو ته بیارم باس بگم:

به همه محمدها و محمد دوستان تبریک ویژه دارم

به محمد اسماعیل پور دبیر عزیزم که خیلی خیلی دوستش دارم و امسال نتونستم

زحماتش رو جبران کنم و اونی که انتظارش رو داشت باشم.

به محمد چشم آبی عزیزم که هنوزم جی اف پیدا نکرده  !!!

به شازده محمد عاصی که عزیزمه و نفر ۸۰۰ کنکور بوده پارسال و تازگیها هم بد جوری هنگ کرده !!!

...

...

...

تا بعد عزیزای دلم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:58  توسط نگار نفسک | 
 

راستش تازگیها یه جور دیگه شدم !

فکر میکنم دارم پوست میندازم و ای ...  بگی نگی دارم عاقل تر میشم !!!

به خیلی چیزها فکر میکنم یکیش همین گذر عمر !

بعد کنکور که اونم به هیچ عنوان چنگی به دل نمی زد فقط دارم فکر میکنم

به اشتباهاتم . به کم کاریهام . به مشکلاتی که برام پیش اومد و من میتونستم یه جور دیگه باهاشون

کنار بیام ولی دنبال یه برگ برنده تو این معرکه بودم که توجیهی برا  کم کاریهام باشه ...

 به اینکه زیادی خودم رو قبول داشتم و فکر میکردم سر جلسه معجزه میکنم

به اینکه این 1 سال عمرم علی رغم همه ی گوش به زنگ بودن و همه روزشماریهام تا کنکور           

تلف شد (!!!) یا نه تلف شد واژه مناسبی نیست میشه گفت تجربه بود هرچند تلخ !

وقتی سال سوم تموم شد چقد منتظر بودم تا این 1 سال بگذره و زودتر استقلال رو لمس کنم

زودتر بزرگ شم و زودتر به اونچه که منتظرش بودم مثلا استقلال مالی و آرزوهای دور و دراز 

و رقیب کاری الگوی خود شدن بود و ...  برسم اما حالا همون 1 سال گذشت

و من گرچه همه ی بغضم رو پشت خنده های غرور آمیزم پنهون میکنم ولی

کاملا هویداست نرسیدن به آرزویی که روزها رو به یادش سر میکردی چقد میتونه آدم رو خورد کنه؟!

نمیدونم چرا این اواخر احساس درموندگی و بدبختی میکنم ؟

چرا از زندگی که عاشقشم لذت نمی برم ؟

چرا مدام منتظر یه اتفاقم که اون اتفاق زندگیم رو دگرگون کنه؟

چرا از چیزهای که می بینم چیزی یاد نمی گیرم؟                                                                          

و چرا همیشه باید کسی باشه که من از نظر احساسی و روحی به اون وابسته باشم تا زنده بمونم؟

 آره انگار وقتشه که خودم رو شفا بدم !

و دوباره بلند شم اما این بار مصمم تر ...

چرا که شکست برای من همیشه فرصتی برای شروع دوباره و بهتر بوده !!!!

به این فکر میکنم که چرا کسی مثل من نیست . 

و دیدم در گروه آدمهای موفق هیچ کس برای ادامه دادن از کسی طلب انرژی نمی کنه

هر کسی برای خودش زندگی میکنه . زندگی برای خود که من در طی این سالها نکردم .

اشتباهی که بارها مرتکب شده و از آن پند نگرفتم .

هر بار که زمین خوردم سعی کردم به کسی تکیه کنم و بلند شم

و هر وقت او خسته میشد من دوباره به زمین میخورم و دوباره ...

ولی این بار فهمیدم که باید برای خاطر خودم بلند شم و فقط به خودم تکیه کنم .

بی آنکه از کسی طلب محبت کنم .

احساسات سوخته ام را تعمیر کنم و لرزش ابتدایی برخاستن را جدی نگیرم .

به زندگی با دید بهتر بنگرم دیدگاه های تاریخ گذشته ام را دور بریزم .

موقع خرید کتاب و عروسک یا حتی یک مداد فقط به خاطر خودم از خرید آنها لذت ببرم .

زمانی که قدم میزنم و پیاده روی میکنم به این فکر نکنم که خلا وجود یک همراه عاشق                  

لذت پیاده روی را از من میگیره .

به این فکر کنم که همه این کارها را از روی اراده و تصمیم بر طبق خواسته خودم جهت رسیدن به

استقلال روحی انجام میدم .

و کم کم به جایگاهی برسم که در آن همه چیز را بی آنکه به آن دل ببندم (!!!) دوست داشته باشم .

...

...

و در آخر پستم رو به کلامی نورانی از امیرالمومنین (ع) مزین می کنم :

((بگذارید و بگذرید

                     ببینید و دل نبندید

                                   چشم بیندازید و دل مبازید

                                                                     که دیر یا زود باید

                                                                                         گذاشت و گذشت...))

                                                                       

* با تشکر از راهنماییهای خانم "پگاه مریخی" *

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:55  توسط نگار نفسک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هدیه ام را بپذیر!
چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است!
و
گلی سرخ که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم....

دوستان گلم
ماه من کجاست ؟
شاهزاده عاصی
چقدر خوب بود اگه ...
شبی را به یادم سر کن
خاطرات زندگی خودم
ابریشم ×mich ×
عروسک فرنگی
همدرد
حرف دل
یک شاخه گل رز
بازی سرنوشت
ورود با کفش های سیاه ممنوع !
ســالهـاي ســـرگــردانــی *فرمول زندگي*
گلم ... بمان !
راز برگ های خزان
دختر ایران زمین
حالی به حولی
* قصه دل و دلتنگي هاي من *
روز نوشت (شیدانه جونم )
تبسم خیالی
انحراف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
افتتاحیه
هدف این وبلاگ ....
دلتنگی های خودم ...
زندگی را زنده کن !
آره ! من خودم خودم رو شفا میدم ...
دیگر دوستان
خراباتی
ناهید غرب
ببیین مهسا چقد تنهاست
تقدیم به محراب دلم
عشق
لوح کبود...!!!
::. تنها ترین کولی ::.
داستانهای زیبا
لی لی ونگوگ
تنها
عاشقی مرده تو گور دل !
سر سپرده
خورشید درون
آرزومه , آرزو رو
هفت آسمون
عشق دریای بی کران
یاداشتهای پراکنده
پر پرواز
شعر و نوشته هایی از 2 عاشق تنها
مرگ
سر زنده !
آسمون آبی
دوستت دارم
نهایت آرامــش
شاخه گلی برای تو ...
آقا فرذاد گل اصفهونی ...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 

JavaScript Codes